نمره!

سلام!

دانشگاه ما کلی جای خوبیه به نظر...نمرات رو رو برگه آ4 رو دیوار حیاط زدن...همه با اسم و فامیل و ...خیلی صحنه ی جالبی ایجاد کرده...رو بعضی برگه ها جلو اسم استادا فوش +21 دادن...بجای اسم چند تا استاد نوشته بود نا معین...و پشتش تو ابرو نوشته بود(نام پدر) ....از همه زیباتر قسمت نمره های تنظیمه! جلوی اسم یه سری که 20 شده بودن(دختر) با خودکار قرمز ستاره و شکلک و اینا کشیده بودن... و همین طور اونایی که افتاده بودن(پسر)!

و تو سالن بودیم منتظر آقای کچل که بیاد برگه ی اعتراض بده...یه موجود چرت دهشتناک قد بالغ بر 2متر...سیبیل چنگیزی  و دماغ گنده و...داشت می گفت:

_من تنظیممو 8.5 شدم :دی (با کمال مسرت)

_ا.....چرا؟ تو که عملیت خوبه!
_کلا عملیم تو تنظیمش مشکل دارم!

....

و این وسط ماها بنفش شده بودیم سعی می کردیم خودمون رو به نشنیدن بزنیم...و این دختر خنگه عطیه هی بلند می پرسید:

_چی گفت؟منظورشون چیه؟

و وحشت ناک تر از همش صحنه ایه که یارو 8.5ایه به من یه لبخند بزرگ زد...و دندوناش جدا وحشتناک بود! همه ی تنم کهیر زده!

حالا قراره معدل ها رو هم بزنن رو برد!دیوار حیاط پشتی یعنی!

خدایی ولی یه ترم گذشت به یه چشم به هم زدن...و من زندم!

راستی 19_21 ام کارگاهه...هرچندمن خودم احتمالا نتونم بیام...

فعلا...

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۱۱/۱٥ - نیلوفر

یاد باد زان که زما وقت سفر یاد نکرد...

هیچی هیچ فایده ای نداشت...بیژن از بینمون رفت!

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۱۱/٩ - نیلوفر

چند لحظه بهالت!

سلام!

تو کاغذ پاره هام یه چیزی پیدا کردم...گفتم بنویسم براتون...

خوب یادمه...عید که می رفتیم مدرسه درس بخونیم تو کلاس پیش 4 لب پنجره دم تخته نشسته بودم و پنجره باز بود و نم نم بارون میومد...شیروونی جلوم خیس بود و ساختمونای بقل پارک لاله تو مه بود...و من داشتم شیمی می خوندم!اسید و باز! یهو یه چیزی دیدم که فکرمو برد...و اونجا اینو نوشتم:

هوای شومی بود!قلبش آکنده از اندوه بود...خواستم بپرسم ازش که چشه؟ولی ترسیدم!جا داشت که بکشتم!به کف دستش خیره شده بود و لبخند می زد!و متنفر بود از کسایی که ناخواسته یه مشت حس بد  به چیزای خوب رو بهش تحمیل می کردن! خیلی سعی کرد حس کنه این هوا همونه که همیشه حس خوبی بهش می داد و حالا به خاطر یاس حس بدی داره بهش...ولی جدا این هوا اون نبود!

چشاشو تنگ کرده بود تا گرد و خاک تو چشش نره...یه برگ خشکو دید که  چرخید و چرخید و یهو اوج گرفت! برگ خاصی بود! تو فروردین برگ خشک...خواست بهش بگه که برگ جسوریه! ...ولی ترسید! می دونست یجوری حالش رو می گیره که تا چند روز منگ بزنه!

برگه انگار داشت بهش می گفت: وقتی این گردبادای تعالی می کشوننت بالا...مثل یه برگ سبک و متوهم...قانون زندگی یادت می ره!(جاذبه) و وقتی رهات می کنه سرگردون ایندر و اوندر می زنی...غافل از اینکه چاره ای جز پایین اومدن نیست!

ریشه های خاکی انسانیتت رو سفت بچسب.برو پایین تا  روزی جوونه بزنی و آروم آروم قد بکشی...اگه تقدیرت باشه! البته ناراحت نباش...اینجوری در نهایت بازم رذالتت ارضاء می شه!یکی دیگه رو میسپری به دست باد...اینجوری شاید حتی هیچ وقت بشریت به هیچ جا نرسه!ولی مهم نیست...کون لق بشریت! ...و اینجاست که برای چند ثانیه می شد حس  مثبتی رو تحمل کرد!حس مثبت که تحمل کردنی نیست ولی...خب شعور می طلبه!

 

خدایی با این تریپ درس خوندن شاهکار کردم همون رتبه ی درخشانم گرفتم!والا...خدایی ولی مخم گوزیده بوده ها...الان نمی دونم جو چیه...سراغش رو نگرفتم دیگه!شما هم پیش رو نگیرین!

فعلا...

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۱٠/۱۱ - نیلوفر