شکاف نسل ها...
سر کلاس موسسه زبان
دختر بچه 5ساله: خانوم؟!شما عروس شدین؟
معلم: نه عزیزم!
-شما خیلی درس خوندین؟
-آره یکم..
-شما دانشگاه رفتین؟
-بله عزیزم!
-چند سال دانشگاه رفتین؟
-4سال!لیسانس گرفتم!
-خانوم شما 4 سال دانشگاه رفتین نتونستین ی شوهر برای خودتون پیدا کنین؟؟؟!
21سال پیش همچین روزی به دنیا اومدم...و الان حس مرگ دارم!
حس تنفر دارم!ازهمه چیز...متنفرم!
آغوش سرد اجتماع :دی
سلام آدمای مهربون!
دلم خیلی تنگیده براتون...وقتی میبینم بهترینای آدم شاید چجوری یه عمره از پشت بهت خنجر میزدن و نمی فهمیدی... یجورایی دیگه از زن بودن خودم خجالت می کشم وقتی می بینم این جنس میتونه اینقدر پلید باشه...فوشم ندین خدایی!یه حس آنیه فقط این وسطا...از فرت/فرط ناراحتی صرفا!
خیلی خیلی دلم تنگه برای آدمای ساده...گاهی کمی مهربون حتی:دی
من برگردم تو آغوش سرد اجتماع دیگه...
فعلا!
کی میدونه...شاید یه روز...
سلام ملت!
حرفی نیست...جدلی هم نیست!
دلتنگیه فقط...
دلم براتون تنگ شده!
همتون!... ولی یه مشکلی هست هنوز...
دلم اصلا برای خودم تنگ نشده...
هنوز نشده!
فعلا...
دلم از خیلی روزا با کسی نیست...
سلام
چیز قشنگ زیاده برای گفتن...من ولی دلم گرفته...از رفاقتی که اونقدرا هم بی نهایت و بی کرانه نبوده هیچ وقت شاید...
هرچند که من خودم رو به قدری پست و مقصر میدونم که اجازه گله کردن به خودم نمی دم...
بگذریم!
تعطیلات چطور بود؟دلاتون رو خونه تکونی کردین؟؟؟ ما که خونمونم تا حدی زیرابی رفتیم حتی...من تو کتابخونم یه من خاکه هنوز...غباری یادگار از سالیان دور...
خبر اینکه... گوشیم دوباره به (...)عظمی رفت! رفتم چیتگر دوچرخه سواری و برای اولین بار تو عمرم از ترمز تعبیه شده رو دوچرخه بهره جستم...و البته یه جوون نازنین رو داشتم ناکام می کردم...چون از دور و تو سرازیری با سرعت وحشتناک شاخ به شاخ من میومد...و پررو هی تو چشای من نگاه میکرد که بکشم کنار...و چون پررو بود من نیز نگاه میکردم تو چشاش که عمرا...و در لحظه آخر ناخودآگاه کمی فرمونم رو کج کردم و رفت بالای چرخ جولوی من و پرت شد تو هوا و ملق شد و افتاد تو خاکی کنار پیست...و تا اومد چیزی بگه فامیلامون رسیدن و بستنش به فوش رسما! حالا گاهی فکر میکنم شاید معنی نگاهش این بوده که من کنترل ندارم...مهم نیس ولی!هست؟نه نیست! میدونستم با من هم عقیده اید!
فعلا
یه خاطره کش رفته شده!
یه پسربچه ی5-4سالست به اسم روزبه(پسر داییم)
یه روز ننش لوازم آرایش خریده بوده...روزبه یه رژ(ماتیک) آلبالویی رو برمیداره و از مامانش خواهش میکنه که اجازه بده این رو بده به اکرم جون(معلم مهد کودکش)
مامانش میگه نه...ولی روزبه کار خودش رو میکنه!
رژ رو میده به اکرم جون و ازش خواهش میکنه که بزنه...اکرم تفره/طفره میره ولی روزبه اصرار میکنه و گریه میکنه و...
اکرم جون رژ رو میزنه و همه بچه ها کلی میخندن و میگن که خانوم انگار انار خوردین و خوشگل شدین و...و عرفان(دوست روزبه) میگه که خانوم ما هم انار میخوایم!بدین ما هم بخوریم!
معلم مهدکودک هم نشدیم...والا!
صحنه هفته
صحنه هفته
سفره ابوالفضل+35امین سالگرد پدربزرگم!
نیلوفر با دامن کوتاه و کفشی با 12سانت پاشنه!
80تا پیرزن گیس به گیس نشسته!
ناغافل یکی یه سینی(دوری) چای به دستم داد!ساق پام چسبید به قابلمه عدس پلو رو اجاق...به زحمت خودم رو نگه داشتم...60نفر ریختن رو سرم...حس میکردم یکی باید سینی رو بگیره از دستم ولی همه سرگرم صاف کردن استکانا و خشک کردن سینی شدن...به طور خلاصه آویزون سینی شدن!
خانوما همه نیم متری اونور سفره نشسته بودن و من باید خم می شدم سینی به اون گندگی رو تعارف میکردم جلوشون و نمیتونستم زیاد خم شم چون دامنم کوتاه بود به شدت و اونور هم آدم نشسته بود گیس به گیس...و ویزویزی تو گوشم بود که ماشالاه نوه بزرگه مرحومه!دختر سپیده!
پی اس:
و ندای ملکوتی نیایش مادربزرگم و مامانم و خاله هام که یهو منو بی هوا اون وسط دیده بودن و چون آشنایی دارن به سلوک بنده دست به دعا بلند کرده بودن که چاییا رو نریزم رو سر کچل پیرزنا!(بین خودمون بمونه ناخون مصنوعی هم داشتم...)
حیف آخرشم نفهمیدم کی بود سینی رو داد دستم یهو...حواسم جای دیگه بود اصلا!
سوال!
یه ذوذنقه(مثلث تقریبا) در نظر بگیرید...یه ضلعش قد من+12 !یه طرفش صفر تقریبا...حداکثر 20س! و قاعدش 150س!چند درجه باید خم شم؟
اگه به علت محدودیت طراحی(دامنم)حداکثر 30درجه بتونم خم شم از کمر زانوهام چند درجه باید خم کنم جلو هر نفر؟؟؟
روز از نو روزگار از نو!
سلام!

ورژن جدید اباله رسما از ١فروردین ١٣٩٠ افتتاح میشه!
به امید تکرار دوستی های قدیم!
نظرات ()